تبليغاتX
ღ قمار زندگی ღ - طراحی توسط احسان
در قمار زندگی عاقبت ما باختیم . . . . بس که تک خال محبت بر زمین انداختیم
  طراحی توسط احسان

در این دنیای نامردان که مردانش عصای کور میدزدند        

  منه خوش باور و نادان محبت آرزو کردم . . .

  

   خدايا ! من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم. و تو بزرگواري ! پس اي خدا ! هيچ مي داني ؟ ! ؟  بزرگوار آن است٬ كه گمشده اي را به مقصد برساند. ! تا ابد محتاج ياري، رحمت، توجّه، عشق، گذشت، عفو، مهرباني، و در يك كلام ... محتاج توام ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !

 

 

همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست . .

                خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشقند . . .

 

 

 مهرباني را در نگاه منتظر كودكي ديدم كه آبنباتش را به دريا انداخت  

                                                      تا آب شيرين شود . . . . .  

 

 

كاش گناهي كنم كه مجازاتش تبعيد به قلب تو باشد ! ! !

 


شب را دوست دارم ! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد٬ تا سر گرداني مرا ببيند. چون انتها را نمي بينم٬ تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم. شب را دوست دارم ! چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند. شب را خیلی دوست دارم ! چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم. از شب مي ترسم ! آخه تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ! به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين. با آفتاب قهرم ! چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟ ؟ 

 

 

نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردر کوچه باغي برسردار،

از اين بيهوده گرديدن چه حاصل؟ پياده مي شوم، دنيا نگهدار ! !

 

 

     گفتمش دل مي خري؟ پرسيد:چند؟ گفتمش:دل مال تو؛تنها بخند

    خنده کرد و دل ز دستانم ربود.. تا به خود باز آمدم؛ او رفته بود  . .

    دل زدستش روي خاک افتاده بود.رد پايش روي دل جامانده بود! !

 

 

  در تاریکی شب سه شمع روشن کردم؛

  اولی برای بودنت . . . . .

  دومی برای دیدنت . . . . . . .

  سومی برای بوسیدنت . . . . . . . .

  و سپس هر سه را خاموش کردم برای در آغوش کشیدنت . .

 

 

          

شمع داني٬ دم مرگ به پروانه چه گفت ؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي. . !

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد ! گفت: طولي نكشد تو نيز خاموش شوي ! !

 

         

فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد، و عشق هاي بزرگ و جاوداني

را شدت ميبخشد. مانند باد كه شمع را خاموش، و آتش را شعله ور مي كند !

 

           

از کنار تخته سنگي گذشتم . . . . . .

 

 به قلبم قسم . . . . . . . . . .

 

نمي خواستم بنويسم . .

 

قلبم مجبورم کرد .

 

آرام و بي صدا . . . . .

 

درکناربقيه ي دوست دارم ها

 

کم رنگ نوشتم . . . دوستت دارم . .

 

امشب باز به تو و آن تخته سنگ مي انديشم .

 

راستي . . . . هنوز آن را در سينه داري . . .  ؟ ؟ ؟ ! !

|+| نوشته شده توسط احسان در  |
 
 
بالا